میدان ونک٬ یازده و پنج دقیقه

480,000 ریال

نویسندهسیامک گلشیری
ناشرچشمه
صفحات279
اندازه کتاب400

فهرست:
کتری نقره‌ای
لیلیوم‌های زرد
آقا طيب
پارک چیتگر
مثل همان روزها
یک شب، دیروقت
هتل گچسر


فقط می‌خواستم باهات شوخی کنم
شبی در مه
عکس
تف
همه‌ش پنج دقیقه فرقشه
ماهرو
میدان ونک، یازده و پنج دقیقه
مرد سیاه پوش
قرار ملاقات
جناب نویسنده
با لبان بسته
…………………….
از متن کتاب:
کتری نقره‌ای
زن در آپارتمان را که باز کرد، مرد را دید که ایستاده وسط هال. دختربچه پشت سرش آمد تو و در را بست. زن خواست برود توی اتاق خواب که مرد گفت: «دیشب کجا بودین؟»
زن به دختربچه گفت: «لباس‌هاتو عوض کن بیا صبحونه بخور، باید زود بریم.»
رفت توی اتاق خواب داشت جلو کمد لباس عوض می‌کرد که صدای مرد را بیرون اتاق شنید.
«دیشب کجا رفته بودین، تینا؟»
زن مانتو سرمه‌ای رنگی را که سر کار می‌پوشید از کمد بیرون آورده بود و خیره شده بود به دکمه‌های سیاهش، شنید که دختربچه گفت: «خونه‌ی شینم بودیم. جشن تولد شوهرش بود شب ما رو نگه داشتن.»
زن مانتوش را پوشید وقتی داشت جلو آینه دکمه‌های سیاه را یکی یکی می‌بست، شنید که مرد گفت: «خودت هر جا خواستی برو، ولی دیگه حق نداری تینا رو دنبال خودت ببری.»
برنگشت داشت به يقه‌ی مانتوش دست می‌کشید.
«شنیدی چی گفتم؟ »
زن بی‌آنکه نگاهش کند، آهسته گفت: «قرار نیست دیگه به تو حساب پس بدم»
«تا وقتی این جام باید حساب پس بدی، فهمیدی؟ تا تو این خونه‌م باید حساب پس بدی.»
زن همان طور که ایستاده بود رو به آینه، چشم‌هایش را بست و نفسی عمیقی کشید. کمی بعد، وقتی احساس کرد مرد رفته، چشم هایش را باز کرد. برگشت مقابل کمد به یاد نمی‌آورد قرار بوده چه چیز دیگری از کمدی بیرون بیاورد. چند ثانیه بی هیچ حرکتی خیره ماند به لباس‌های توی کمد بعد یکهو در کمد را به‌هم‌زد و با عجله از اتاق بیرون رفت. توی هال مقابل مرد ایستاد که روی مبلی نشسته بود و سیگار می‌کشید و خیره بود به پنجره‌ی باز. گفت: «پس چرا نمیری؟ چرا راحت‌مون نمیذاری؟ چرا دست اون آشغالو نمی‌گیری و بری تو همون شهرستان که از اونجا کشوندیش بیرون؟ چرا؟ چرا دست از سرمون برنمی‌داری؟»
مرد رو کرد به زن همان طور که چشم‌های سرخش را دوخته بود به او، خاکستر سیگارش را روی سنگ های چهارگوش قهوه‌ای تکاند گفت: «به محض این که بتونم می‌رم.»
«همین امروز باید بری، همین حالا. برواسباب‌هاتو جمع کن و همین حالا از اینجا بزن به چاک»
صدایش را بلند کرده بود، آن قدر که می‌دانست حالا باز سروکله‌ی زن همسایه‌ی پایینی، توی حیاط پیدا شده. فریاد زد: «پاشوا همین حالا باید بری.»
همین دو سه روز اون پولی که گفتم می‌آد دستم مطمئن باش اون موقع یه ثانیه هم صبر نمی‌کنم»
«تو ده ساله که قراره پول بیاد دستت.»
برگشت و به تینا نگاه کرد که ایستاده بود لای در باز اتاقش. زن رفت توی آشپزخانه به دختر گفت: «بیا صبحونه تو بخور.»
توی کتری آب ریخت و گذاشتش روی صفحه‌ی سیاه. بعد از اینکه زبانه‌ی پشت کتری را پایین داد، برگشت سمت هال، به صدای بلند گفت: تینا، گفتم بیا صبحونه تو بخور، مدرسه‌ت دیر میشه.»
به مرد نگاه کرد که سیگارش را توی زیرسیگاری روی دسته‌ی مبل خاموش کرد و بلند شد رفت توی اتاق خواب. زن برگشت مقابل کتري بلند نقره‌ای که تازه صدای سوتش بلند شده بود. کمی بعد صدای تینا را شنید که گفت: «به نازنین بگم میریم دنبالش؟»
زن گفت: «نه.»
به مبلی نگاه کرد که چند لحظه قبل مرد روی آن نشسته بود. گفت: «بشین» شیشه‌‌ی مربا و کره را با پاکت شیر و یک پیش دستی روی میز گذاشت. گفت: «الآن آب جوش میآد.»
وقتی از آشپزخانه بیرون می‌رفت، دختر داشت نگاهش می‌کرد. زن رفت سمت اتاق خواب. توی درگاه ایستاد، درست همان جا که مرد چند دقیقه قبل ایستاده بود. رو به مرد که داشت پالتو سیاهش را از کمد بیرون می آورد، گفت: «وقتی به شبنم گفتم دست‌هامو انداخته بودم دور گردنت و داشتم کنار دیوار هال خفه‌ت می‌کردم، یه جور عجیبی نگام می‌کرد. میشنوی چی میگم؟»
مرد بی آنکه نگاهش کند، پالتوش را پوشید.
دیگه نمیخوام ببینمت نه من، نه تینا، هیچ کدوم‌مون نمی‌خوایم ببینیمت.»
مرد دست‌هایش را فروکرد توی جیب‌هایش. پیدا بود دنبال چیزی می گردد.
زن گفت: «آرزو میکنم دیگه هیچ وقت نبینمت.»
از اتاق بیرون آمد. برگشت توی آشپزخانه. به تینا نگاه کرد که داشت نوک قاشق چای خوریش را روی مرباهای توی شیشه می‌کشید. رفت سراغ کتری که جوش آمده بود. تینا گفت: «دیروز به نازنین گفتم می‌ریم دنبالش.»
زن حرفی نزد. خیره شده بود به کتری. کمی بعد وقتی صدای بسته شدن در را شنید، کتری را از روی صفحهی بیضی سیاه برداشت. می‌خواست توی قوری آب بریزد، می‌خواست چای دم کند، اما همان طور آن‌جا ایستاده بود.

نظری درباره این کتاب دارید ؟


 

اطلاعات تماس

خیابان ولی عصر بالاتر از دوراهی یوسف آباد

تلفن: ۸۸۹۶۷۱۷۶

تلفکس: ۸۸۹۵۷۱۷۶

Web: آدرس سایت

اینجا سایت رسمی کتابفروشی بهجت است. کتابفروشي پنجاه ساله که به عنوان قديمي‌ترين کتابفروشي خيابان ولي‌عصر نام برده مي‌شود. در اين سايت ما با قرار دادن منو‌هاي متنوع و حرفه‌اي انتخاب کتاب را برايتان ساده‌‌تر، دقيق‌تر و سريع‌تر کرديم. همچنين براي اولين بار فهرست و مقدمه هر کتاب را در بخش توضيحات آن کتاب آورديم که با آگاهي بيشتري کتاب‌تان را انتخاب کنيد.